برای خویشتن و ابرها
و افعال ساده ای همچون وزیدن، چکیدن
تا لابلای برگهای بلوطی حوالی پادنا، چک بزپا-
بی پرده که بگویم ات
تا خرمن بلوطیهای گاه و بیگاه و هر جاییت،
شمعی نذر کرده ام
بر طاقچه ی این سقاخانه ی نامراد، دلم...
توضیح: پادنا از بخش های تابع شهرستان سمیرم در استان اصفهان است و چک بزپا نام دهی در همان حوالی.

اثر: پرویز تناولی در مکتب سقاخانه
* مکتب سقاخانه در ویکیپدیابرای پدرم...
جاده، همین جاده که از پهلوی خانه ی ما و باغهای سیب سمیرم می گذرد تا به شهر شاهد و شعر و شراب، به شیراز برسد، شاید بخاطرش نمانده باشد آن لندکروزهای خاکی رنگ را با شیشه های گل اندود، پرچمهای سبز و سرخ یا ثارالله و بلندگوهایی که بر فراز جعبه هایی که در پرچم سبز و سفید و سرخ پیچیده شده بودند، نوحه ی "ای لشگر صاحب زمان آماده باش" پخش می کردند. کودکانی که در کنار جاده پیر شدند، همان جاده که از کنار آبشار سمیرم می گذشت، اما خوب بیادشان مانده ضجه ی مادرانی که نشان فلزی کوچک را می بایست که باور می کردند ...
<< مردن >>
ساده اما نه آسان
همچون آفتاب دلچسب بعد از ظهری زمستانی
پاورچین از پشت پنجره دور می شود
و پیش از آنکه دریابی
تاریکی همه چیز را بلعیده است
وقتی برای یک هفته، برای یکماه، برای همیشه،
بر نمی گردد.
ساده!
اما نه آسان...
1.
پنجره ای گشوده ام2.
پیراهن کوچکت را به چنگالهای افیون زده ی باد خواهم سپردیادم آمد در دهلی، در همان آژانس مسافرتی که به همان شیوه ی هندوها که مار را با نوای نی لبک از جعبه بیرون میکشند پولهای ما اصفهانیها را از جیبمان بیرون کشیده بود با پسری کشمیری دوستی گرفتم! شمیر،اگر گذر زمان نامش را در ذهن من مخدوش نکرده باشد، وقتی شنید من ایرانی هستم از جیبش یک اسکناس یکصد تومانی در آورد، تمثال روی اسکناس را نشانم داد و آنطور که خاطرم مانده گفت که او مولایشان است و بعد برایم تعریف کرد که اگر امریکا به ایران حمله کند ایران با موشکهایش اسراییل را نابود خواهد کرد و چه خواهد شد و چه نخواهد شد! حسابی با من گرم گرفته بود و از من خواست وقتی به ایران برگشتم برایش دعوتنامه بفرستم تا بتواند به ایران سفر کند و گفت که میخواهد آنجا کار پیدا کند و با یک دختر ایرانی ازدواج کند! برایم از نجابت و خوبی دخترهای ایرانی گفت و وقتی همکارش گفت که راهنمای چند دختر ایرانی بوده که با حجاب به هند آمده اند و در فرودگاه کشف حجاب کرده اند و در طول سفر با چند پسر اسراییلی دوست شده اند و شبها را با هم به صبح می برده اند بسیار ترش کرد!
به همان شیوه ی " آسمان هر جا که باشی " ، روز به شب در غلطید و سیاهی عارض شد! در آن شبانه غربت غریب دهلی که با غبار غلیظ هوا و بوی عود آغشته بود، شمیر،اگر گذر زمان نامش را در ذهن من مخدوش نکرده باشد،مرا برای شام به منزلش دعوت کرد. دخمه ای کوچک روی پشت بام یک خانه،جایی که او برای امرار معاش برای کارکنان آژانس آشپزی می کرد.ماه آسمان دهلی نیمه و ناقص بود و "کام من از تلخی می چون زهر" و شمیر از ماجرای عشق نافرجامی میگفت که از شهر خود بیرونش کرده بود و مجنون و آواره ی دهلی.
از فراز بام درشکه رانها را تماشا می کردم با آن اندامهای نحیف و آفتاب سوخته و گیسوان طلایی گردشگران را که با باد در رقص بودند و دور می شدند تا جایی در میان صدای آن بوقهای ممتد که از نظر ناپدید می شدند.جایی آن دورها که خود را به پرسش اینکه چه چیز تو را از اصفهان بیرون کرد و آواره ی دهلی چوب می زدی و صدای آن بوقهای ممتد که همه رشته هایت را پنبه کرده بود!
ملالی نیست بجز دوری شما!
زمستان و سوز و سرمای گزنده اش هم گذشت و رو سیاهیش بر ذغالها مانده لابد! هوا خوب شده، گاهی آفتاب می شود و گرم، دلم هوای چکیدن باران به پنجره را می کند، گاهی ابر است و باران، دلم بهانه ی آفتاب را می گیرد! دل مشغولیهای کوچکی هم دارم، گاهی دوربینی دست می گیرم و چند نمایی تصویر می گیرم، نماهای نزدیک از درختان و آسمان، نماهای دور از دستی، چشمی، لبخندی...
گاهی سیگاری میشوم و گاهی نفسم تنگی که میکند، ترک میکنم! دیروز را در ترک بودم و امروز چند نخی دود کرده ام! بلیط برگشتم برای دو روز پیش بود اما نیامدم، باطل شد! مهم نیست! می آمدم هم باطل می شد! مهم آدم است که میان آمدن و نیامدن باطل میشود!
نه! مهم آدم هم نیست! مهم، نمیدانم... شاید بوی آن یاسهای بنفش حیاط خانه ی مادر بزرگم باشد که فقط این وقت سال گل می کنند! یادش بخیر پدر بزرگ... و یاد عیدی دادنش! بیست تومانی ها که بعدن شدند پنجاه تومانی و بعدن دویست تومانی! زمان بیست تومانیها اسکناسهایش نو و تا نخورده بودند اما کم کم به دویست تومانیها که رسید نه اسکناس نو گیرش می آمد و نه گمانم دیگر حوصله اش را داشت که اسکناس نو گیر بیاورد! اما مهم این بود که از همان ناچیز بضاعت مالی اش، احساس می کرد، حتا اگر شده یک دویست تومانی، ولو کثیف و کهنه، باید عیدیمان بدهد! مهم شاید مادر بزرگ مادریم باشد که وقتی سال نو را از راه دور تبریک می گویم، میگوید که خوشحال شده است و میدانم که اینطور است که میگوید! مهم شاید مادر بزرگ دیگرم بود که ذغالهای رو سیاه کرسی را صبحهای سرد زمستان با ذغالهای سرخ عوض می کرد تا ما بچه ها زیر کرسی شیطنت کنیم! مهم شاید پدر بزرگ پدریم باشد که تازگیها سیگار اسی را که دود می کند شبها راحت تر خوابش می برد!
آره! به گمانم، مهم، باید دل آدم باشد که پر می کشد و ...
که پر می کشد وکبود است. برای یاسهای بنفش که فقط این وقت سال گل می دهند و خیلی چیزهای دیگر که گل همیشه بهارند!
تا کمتر از یکساعت دیگر همه ی شهر به تاریکی شب آغشته خواهد بود. ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر است. رفته رفته چراغهای رنگ پریده آنسوی پنجره ها را روشن میکنند و جنب و جوش شهر تازه آغاز می شود. امروز شنبه است. پرندگان که تا دقایقی پیش تنها جنبندگان در قاب پنجره ی من بودند جای خود را می دهند به جنبندگان دو پا که در انبوه لباسهاشان گم شده اند در میان این برف، و سگهاشان. سگها تنها جنبندگان این حوالی هستند که از جنب و جوش و جست و خیزهای احمقانه شان دلشاد می شوم! پوزه شان را در زمین فرو می کنند و دمشان را مدام در هوا می جنبانند! هر روز که تخته پاره ای، چیزی را جلوشان انداخته باشند و گفته باشند که از پی اش بدوند و بیاورند، هر روز همانقدر سرخوش میدوند که سالها پیش و در روز اول! بسا که سرخوشتر! چند قدمی جلوتر از صاحبشان می دوند و لابد که با حس وظیفه ای مضحک، مراقب هستند! نزدیک مکانی برسند که چند نفری آن اطراف باشند یک گوشه پنهانی می ایستند و نگاه می کنند! بعد گویی که خود را یکسره باخته باشند چند قدمی به عقب می دوند و وقتی ببینند که صاحبشان نزدیکتر می آید گویی دوباره دلشان قرص می شود! باز چند قدمی به جلو می دوند و شاید پارسی هم بکنند!
امروز شنبه بود! برف همه جا را سفید پوشانده است و خانه های ویکتوریایی با آن آجرهای قرمز رنگ و سقفهای شیروانی که کودک کویر را به فکر واداشته بودند که شبهای تابستان چگونه آیا باید روی این سقفها بخوابند، همه و همه اکنون به حجله ی سیاه شب غلطیده اند تا نورهای چشمک زن نیون کمی رویا به سطح شهر بپاشند! قاب پنجره را که باز بی آنکه به غروبی سرخ در نشسته باشد، از تاریکی پر شده است رها می کنم و باز در خیال با تو و در خلوت نظربازی...
آنجا که تو را گم کردم، میانه های آن پل شاید، پشت یکی از آن حجره ها، یا زیر آن کاشیهای پر از خاطره های فیروزه ای، جایی میان آن اسلیمیهای در هم تنیده، کنار آن حوضهای آبی رنگ و ماهیهای قرمز کوچک، یکی از هشتیهای بهشت شاید، آنروز که دل به آب آن رود زنده دادم، آنروز و آنجا که تو را گم کردم، هیچ جات دیگر پیدا نخواهم کرد! امروز شنبه بود. اینجا لندن است. کاش دورتر بودم!
باران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی ستاره ماند.
احمد شاملو:باغ آینه:بر سنگ فرش
عکس از مادرم- فروردین ۸۸
زمانی دوست عزیز دکتر معمارزاده در یکی از وبلاگهایش از سندرم استکهلم نوشته بود.
سندرم استکهلم یک عارضه ی روانی به حساب می آید که در آن فرد گروگان با افراد گرونگیر همدردی نشان می دهد و نسبت به آنها احساسی عاطفی پیدا می کند. دیگر خطر اهمیتی برای گروگان ندارد و حتا گاهی حاضر به شهادت دادن علیه گروگانگیر هم نمی شود. حتا ممکنست فرد گروگان گرفته شده خود را تسلیم گروگانگیرها کند. نام این سندرم از یک دزدی بانک در سوئد در سال ۱۹۷۳ گرفته شده است که در طی آن گروگانها پس از آزادی نسبت به گروگانگیرها احساس همدردی و دلسوزی نشان می دادند. حتا یکی از خانمهای گروگان گرفته شده بعدها با یکی از دزدان ازدواج کرده است.
مدتی است احساس می کنم به شدت به این بیماری دچار شده ام!
نه سال پیش با استاد عزیزی کلاس درس تاریخ اسلام داشتیم. کلام استاد به بازگویی داستانی از یکی از غزوات زمان پیامبر اسلام کشیده شد که در آن شاعری حاضر بوده است که بی آنکه در جنگ شرکت جوید به همراه زنان و کودکان در داخل شهر باقی می ماند و زمانیکه فردی از اردوی دشمن به داخل شهر نفوذ می کند حتا حاضر به کشته شدن فرد متخاصم نمی شود تا آنکه عمه ی پیامبر فرد متخاصم را از پا در می آورد! رفتار شاعر که از آن به ترسویی وی تیبیر می شده است توجهم را جلب کرد و این داستان تا امروز در ذهنم باقی ماند. حسان بن ثابت در جاهلیت شبه جزیره زاده شده و در زمان هجرت حدود شصت سال داشته است. اسلام آورده و در مدح پیامبر و مسلمین و در مذمت دشمنان بخصوص ابوسفیان شعر می سروده است. شاعری زبر دست بوده است که اشعارش حربه ی خطرناکی علیه دشمنان اسلام به شمار می آمده است. پیامبر اسلام او را اینچنین ستاییده است: همواره روح القدس تو را یاری دهد مادامکه با زبانت ما را یاری دهی.
باری در هیچ یک از غزوات شرکت نجسته و ننگ ترسو بودن را به جان خریده است. خواهر ماریه قبطیه- کنیزکی که حاکم مصر در پاسخ نامه ی پیامبر و دعوت او به توحید به همراه هدایای دیگر برای پیامبر فرستاده و به همسری پیامبر در آمده است- را به زنی گرفته و از او صاحب پسری شده است. گفته شده است که در غدیر هم در مدح علی بن ابوطالب شعری می سراید که شعرش را شاهدی بر ولایت علی پس از پیامبر می دانند. پس از رحلت پیامبر اسلام،آنگونه که شیخ مفید ذکر کرده است، از پیروی علی سر باز زده و بعدها از عثمان حمایت کرده است....
در چار راه ها خبری نیست:
یک عده می روند
یک عده خسته باز می آیند
و انسان- که کهنه رند خدایی ست بی گمان-
بی شوق و بی امید
برای دو قرص نان
کاپوت می فروشد
در معبر زمان.
احمد شاملو: لحظه ها و همیشه
سنت احداث باغ و هدیه دادنش به معشوق از آن سنتهای شاهانه است که عشاق و معشوقان بی نصیب امروز را به حسرت کشیدن وا می دارد! باغهای معلق بابل در پیش از میلاد از جمله ی همین هدایای شاهانه هستند که به همسر بیمار شاه پیشکش شده بودند. تاج محل هند نیز که آنرا از عجایب هفتگانه ی جدید دنیا میشناسند به گونه ای در زمره ی همین هدایای عاشقانه به حساب می آید. تاج محل آرامگاه "ارجمند بانو بیگم" همسر مورد علاقه ی "شاه جهان" پنجمین پادشاه گورکانی هند است.
شاهزاده خرم پس از آنکه بر تخت پادشاهی تکیه زد ناچار به رسم دربار هند با دو زن دیگر ازدواج کرد تا آنکه سر انجام و پس از تحمل سالهای فراق توانست به وصال زن محبوبش یعنی همان ارجمند بانو برسد. جهان شاه پس از ازدواج با زن دلبندش رسمن او را سوگلی دربار اعلام کرد که بدین سبب ارجمند بانو به "ممتاز محل" ملقب شد. ارجمند بانو که ایرانی تبار بود به امور خیریه تعلق خاطر داشت و در مدت ۱۸ سال که همسر شاه بود برای او ۱۴ فرزند به دنیا آورد که از این میان ۷تن آنها زنده ماندند. او در هنگام زایمان چهاردهمین فرزند از دنیا رفت و شاه جوان را با غم و حسرت دمساز کرد. شاه داغدیده برای نشان دادن عشق و وفاداریش به ممتاز محل تصمیم به احداث آرامگاهی با شکوه بر کنار رود جمنا گرفت همانجایی که همسرش زمانی به ساماندهی باغی بر مبنای الگوی چهارباغهای ایرانی همت گمارده بود. این بنا که بدست معماران ایرانی بر پا شد از مرمر سفید بود. گفته می شود که شاه قصد داشته است به قرینه ی این بنا آرامگاهی نیز برای خود از مرمر سیاه بسازد که در این امر کامیاب نمی شود که اگر می شد شکوه تاج محل چندین بار بیشتر می بود! این تصمیم شاه برایم یادآور این شعر شاملو ست که: آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو ابدیتی بسازم
تاج محل که نامش نیز ایرانی است با الهام از معماری ایرانی، با داشتن یک نهر آب طولانی در میانه به شیوه ی باغهای ایرانی و به دست معمارانی که عمدتن ایرانی بوده اند در شهر آگرای هند بنا شده است تا همان یادگار عشق باشد که در این گنبد دوّار به خوشی پایدار مانده است.
در سمت غربی بنای اصلی مسجدی سه گنبدی ساخته شده از ماسه سنگ قهوه ای مایل به قرمز وجود دارد. عکسها قسمتهای مختلف این بنا را به تصویر می کشند.

حدیث چهارباغهای ایرانی و سرو و گل و لاله هایش را نسیم شمال گوییا تا به هند گسترانید. نصیرالدین همایون دومین پادشاه گورکانیان هند که مدت پانزده سال در دربار ایران پناهنده بود هنگام بازگشت به هند جمعی از هنرمندان نقاش و تذهیب کاران ایرانی را با خود به هند برد. همایون شیفته ی فرهنگ و هنر و معماری ایرانی بود. پس از مرگش همسرش حمیده بانو بیگم با تاثیر از معماری باغهای ایرانی آرامگاهی را برای وی بنا ساخت که امروزه در زمره ی میراث فرهنگی هند و در شهر دهلی واقع است. عکسها را در بازدید از آرامگاه همایون و با وجود مشکلاتی که برای دوربین عکاسیم پیش آمد و ناچار به پرداخت هزینه های گزاف و بیحاصلی شدم تهیه کرده ام!
شاه نشینهای قوسی شکل و گنبدهای باریک از عناصر معماری ایرانی در این بنا مشهود بودند.
اندیشه ی ساختن باغها و باغستانها از زمانهای کهن بر پایه ی نیاز انسان به اصلاح و ایجاد تغییر در طبیعت بر مبنای نبوغ ذهنی او و در جهت بر طرف کردن نیازهایش و نیز ارضای میل به خالق بودن در وجود انسان شکل گرفته است. بدین گونه است که ساختار یک باغ در قالب یک اثر فرهنگی و اجتماعی و با پرداختن به جنبه های زیبایی شناختی، فلسفی، تاریخی، معماری و نیز علمی آن قابل بحث است. نمودگاه نخستین نمونه های طراحی شده و منظم ساختمان باغها در ایران دوران هخامنشیان است. باغهای سلطنتی پاسارگاد در شش قرن پیش از میلاد بر مبنای شبکه ی منظم مسیر آب روها و ساختار هندسی منظم چهار گوشها ساخته شده بودند. پس از آن در دوران ساسانیان است که باغسازی در ایران گسترش بیشتر میابد و تحت تاثیر اندیشه ی زرتشت و اهمیت به طبیعت و بویژه آب به عنوان عنصر حیات بخش، انتخاب بستر طبیعی جذاب نیز برای ساخت باغها مورد توجه قرار می گیرد. این باغها در دوران پس از اسلام الهام بخش ساخت باغها در قلمروهای اسلامی از جمله در سامره و اندلس قرار می گیرند. باغسازی در ایران در دوران صفویه است که به اوج شکوفایی می رسد. در این دوران باغها به عنوان ساختارهای هنری شکل دهنده در گستره ی شهرها ظهور پیدا می کنند. با انتخاب اصفهان به عنوان پایتخت در زمان صفویه ساختار کلی این باغ شهر با محوریت زنده رود شکل می گیرد. خیابان چهار باغ به شکل خطی عمود بر رودخانه و در مجاورت آن میدان نقش جهان ساخته می شوند.
باغهای ایرانی محصور هستند که این ویژگی، درونگرایی را در معماری این باغها نشان می دهد، ساختارهای هندسی متقارن حتا در کاشت درختان وجود دارد با پرسپکتیو یک نقطه ای، همراه شبکه های آبیاری و آب نماها و دارای ساختمانهای کانونی همانند کاخ، کوشک، کلاه فرنگی و امثال آن می باشند. عناصر شکل دهنده ی این باغها یعنی همان آب، گیاه و معماری در قالیهای ایرانی نیز مشهودند و در تصاویر ایده آلی که از باغها در نگارگری ایرانی ارائه شده است همین عناصر هستند که به زیبایی دلفریبی می کنند.

دانشگاه بریستول انگلستان در زمینه ی تاریخ باغ و باغشناسی رشته ی کارشناسی ارشد ارائه می کند. در میان دروس اختیاری این رشته درس پارادایس و باغ اسلامی وجود دارد. با توجه به تاریخ دیرین باغسازی در ایران پیش از اسلام واژه ی باغ اسلامی به نظر دقیق نمی رسد.
تا پیش از آنکه نظریات فروید و آموزه های او عرصه ی روانشناسی را دگرگون کند و دریچه های شگفتی را به اعماق تاریک درون انسان بگشاید، دانش سنتی و ساده ی روزگاران کهن که تمام مواد فیزیکی را به چهار عنصر خاک،هوا،آتش و آب تقسیم بندی می کرد تنها دستورالعمل و راهنمایی بود که در شناخت مکنونات و درونیات وجود انسان مورد استفاده قرار می گرفت.انسان که به مثابه ی نمونه ی کوچکی از جهان بزرگتر پیرامونش در نظر گرفته میشد نیز تار و پودش از همین چهار عنصر سرشته بود و طبع و خلق و خو و حتا سرنوشت و چهره ی ظاهریش وابسته ی معادلات و توازن بین این عناصر بود. خون چون هوا گرم و مرطوب،زرداب چون آتش گرم و خشک، بلغم چون آب سرد و مرطوب، و سودا چون خاک سرد و خشک بود. نسبت و توازن این چهار عنصر در وجود هر کس بیانگر خلقیات و رفتار آن فرد تلقی میشد. اما در آن میانه و در تاریکی سالهای قرون وسطا و یا سالهای نخستین رنسانس نویسندگان و ادیبانی بودند که از مرزهای دانش و درک همعصران خود بسیار گام فراتر نهاده و به عرصه های نوینی در نگاه و شناخت درون پیچیده ی آدمی دست یافته بودند. آنچه پزشک در صحنه ی پنجم از پرده ی چهارم نمایشنامه ی شاه لیر در مداوای مرض روحی شاه لیر انجام می دهد دو یا سه قرن پس از شکسپیر همچنان مورد تایید پزشکان واقع میشود آنگونه که دکتر بیرهام در مورد این تجویز پزشک در نمایشنامه اینطور اظهار نظر میکند: "اگرچه قریب دو قرن از زمان تالیف این اثر شکسپیر می گذرد اما هنوز نتوانسته ایم چیزی برای این طرز مداوای امراض روحی که شکسپیر بوجود آورده است بیافزاییم.امروزه در مداوای امراض روحی تولید خواب در بیمار،ترفیه دماغ او از طریق مداوای طبی و روحی و اجتناب از هر نوع بی مهری با او همانطور که شکسپیر دستور داده است بهترین و موثرترین طرز مداوا شناخته شده است."*
سر فیلیپ سیدنی نویسنده ی برجسته ی عصر الیزابت در انگلستان(۱۵۸۶-۱۵۵۴) در شعر زیر به زیبایی و به درستی به نقش خواب و تاثیر آن در آرامش و بر طرف کردن آلام روحی و روانی انسان می پردازد. خواب، همان درمانی که همچنان امروز و در قرن بیست و یکم برای بهبود بسیاری از افسردگیها و بیماریهای روانی و با تجویز انواع قرصها و داروهای خواب آور و آرام بخش به آن تمسک می جویند. خواب، محل به دام افتادن هوشیاری و مرهم محنتها. ثروت فقیران و آزادی در بندان. قاضی بی توجه به بالا و پایین. سپر محافظ در برابر ناوکهای نومیدی. آتش بس جنگهای مدنی. نمودگاه تصویر رخسار معشوق.
Come, Sleep; O Sleep! the certain knot of peace
The baiting-place of wit, the balm of woe
The poor man's wealth, the prisoner's release,
Th' indifferent judge between the high and low;
With shield of proof shield me from out the prease
Of those fierce darts Despair at me doth throw:
O make in me those civil wars to cease;
I will good tribute pay, if thou do so.
Take thou of me smooth pillows, sweetest bed,
A chamber deaf to noise and blind of light,
A rosy garland and a weary head;
And if these things, as being thine by right,
Move not thy heavy grace, thou shalt in me,
Livelier than elsewhere, Stella's image see
* دیباچه کتاب شاه لیر به ترجمه ی جواد پیمان.
** معرفی رشته ی تحصیلی "ادبیات و پزشکی" در کالج سلطنتی انگلستان: اینجا را کلیک کنید
![]()
سر فیلیپ سیدنی

بر گرفته از فیلم " آبی" ساخته ی کارگردان فقید لهستانی کریشتف کیشلوفسکی
* سعی میکنم هنگام سفر وبلاگ را به روز کنم. پیشاپیش سال نو مبارک!
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
یکی از شیوه های یافتن اقامتگاه هنگام سفر که اینروزها به کمک اینترنت رایج تر میشود اقامت در مکانیست که دوست فضای مجازی شما بدون اینکه از شما هزینه ای دریافت کند در اختیارتان قرار می دهد. در عوض شما نیز هنگامیکه دوستتان به شهر شما سفر می کند او را در منزل خود پذیرا می شوید. این شیوه ی سفر البته بیشتر به درد کوله به دوشها می خورد که معمولن ترجیح میدهند زمینی سفر کنند و در هر شهری که بر سر راه خود میبینند اقامتی کوتاه داشته باشند و با اقامت در منزل بومیهای محل تجربه ای کامل از زندگی مردمان آن ناحیه بدست بیاورند. بدین شکل علاوه بر داشتن محلی رایگان برای استراحت و خواب که اغلب هنگام سفر بیشترین هزینه را ایجاد میکند، گردشگران می توانند از همراهی و راهنمایی دوست محلی خود هنگام گردش از مکانهای دیدنی و خرید برخوردار شوند. وبسایت زیر یک شبکه ی جهانی از علاقمندان به سفر به این شیوه را ایجاد کرده است. فعالیت اعضا تنها باید بر مبنای علاقمندیهای مشترک در زمینه ی مسافرت و گردشگری باشد و از هر گونه فعالیت تجاری یا فعایت جهت برقراری رابطه های رمانتیک و امثالهم ممانعت به عمل می آورد.
برای مشاهده ی وبسایت couchsurfing اینجا را کلیک کنید: +++
از دوست خوبم نوشین بابت معرفی سایت هم سپاسگزارم.

اگر بگوییم ایران را با اصفهان می شناسند بیراهه نگفته ایم، اصفهان با جاذبه های گردشگری و شاهکارهای معماریش همچون نگینی بر انگشتری این مرز و بوم کهن می درخشد. بسیاری از شهرهای توریستی جهان خواهان اعلام خواهر خواندگی با اصفهان بوده اند. محور فرهنگی، تاریخی اصفهان از میدان نقش جهان و خیابان چهارباغ عباسی آغاز می شود و تا خیابان چهارباغ بالا و پلهای تاریخی خواجو و سی وسه پل ِ چهارصد ساله ادامه پیدا می کند. متاسفانه بی کفایتی و جهالت (و یا حتا تعمد و خیانت) بسیاری از مسوولین امر ساخت و سازهای غیر استاندارد و تخریب بافتهایی از این محور فرهنگی، تاریخی را در سالهای اخیر به دنبال داشته است. پیشتر مساله ی برج جهان نما بود که در محدوده ی هفتصد متری میدان نقش جهان و با بهای تخریب کاروانسرای صفوی تحدید ساخته شد و حریم میدان نقش جهان را نقض کرد: میدان نقش جهان که یکی از نخستین آثار باستانی ایران است که در فهرست میراث جهانی ثبت شده است و از آن به عنوان یکی از بزرگترین میدانها در جهان یاد می شود. پس از پیگیریهای مستمر یونسکو سرانجام در سال هشتاد و چهار چانه زنیها و لجبازیهای طرفهای ایرانی به نتیجه نرسید و مجبور شدند طبقاتی از این برج را تخریب کنند و از ارتفاعش بکاهند.
اما ماجرای متروی اصفهان: بر خلاف تمامی مخالفتها و اعتراضهای مردم و عده ای از مسوولین و کارشناسان سازمان میراث فرهنگی ، پروژه ی متروی اصفهان با لجبازی خاصی و برخلاف تصویب ابتدایی جهت عبور از محور شمس آبادی، با هدف عبور از محور چهارباغ آغاز شد. بافت منحصر به فرد خیابانهای چهار باغ عباسی و چهارباغ بالا تخریب شد تا درست در وسط این محور فرهنگی تاریخی دستگاههای حفر تونل یک شرکت خارجی قرار بگیرند و بعدها هم ایستگاههای مترو که قرار بوده ساختمانهایی فراتر از صرفن ورودیهای ایستگاه باشند، ساخته شوند!
شهریور هشتاد و هشت خبرهای انحراف دستگاه حفر کننده ی تونل درست در زیر سی و سه پل و آسیب پایه های پل افشا شد. شهرداری مسوولین قطار شهری را از مصاحبه های مطبوعاتی منع کرد. پس از آن به تکذیب مساله پرداختند. عباس حاج رسیولیها، رییس شورای اسلامی شهر پس از تکذیب قضیه اعلام کرد که تونل بدون مشکل از زاینده رود عبور کرده است و مساله این است که ایستگاه نزدیک رودخانه باشد یا روبروی ساختمان شورای شهر! عبدالجواد زعفرانی، مدیر عامل سازمان قطار شهری اصفهان در پاسخ خبرنگار ایلنا جهت مصاحبه ی تلفنی گفت: "شما احتمالن با یک زعفرانی دیگر کار دارید"! (به نقل از فاطمه حاتمی خبرگار ایلنا)
پس از اشاره ی کارشناسان به نشست حدود 8 سانتیمتری در محور چهارباغ و پذیرفتن نشست 1 سانتیمتری توسط زعفرانی، پس از اینکه معلوم شد خبر وجود مصالح غیر عادی بتون مانند در بین خاکهای حفر شده که به قسمتی از پی یک سازه شباهت داشته اند و در واقع قسمتهایی از پی سی وسه پل بوده اند، نیز صحت دارد، حمیدرضا فولادگر نماینده اصفهان در مجلس اعلام کرد که انحراف حدود 40 متری دستگاه حفر (تی بی ام) عمدی بوده است و کسی که دسترسی به رمز عبور دستگاه حفر داشته است در دست تعقیب است! (به نقا از ایرنا)
کارشناسان سازه معتقدند شعاع تاثیر پذیری سی وسه پل حداقل 50 تا 100 متر است، که نه تنها این حداقل رعایت نشده است بلکه با انحراف 40 متری اعلام شده از طرف مسوولین به قسمتی از پی سی و سه پل آسیب وارد شده است. گویا شرکت آلمانی پس از بررسی قضیه راهکار بخصوصی ارایه نکرده است و تنها به رفع مسوولیت از خود پرداخته است. یک منبع آگاه در سازمان قطار شهری در خصوص توقف عملیات حفاری گفته است: دستگاه TBM قادر به پیچش با شعاع کمتر از ۲۲۵ متر نیست در حالی که با توجه به انحراف ایجاد شده اگر بخواهیم تونل را به مسیر اصلی خود برگردانیم و به ایستگاه تعبیه شده در خیابان چهارباغ بالا برسانیم، باید دستگاه با شعاع ۱۲۵ متر بچرخد که غیر ممکن است. اگر دستگاه مسیر خود را ادامه دهد و با کمترین شعاع یعنی ۲۲۵ بپیچد، از زیر فونداسیون هتل سوئیت و مغازه های اطراف آن عبور می کند و با این مشکل مواجه میشویم که تونل به ایستگاه تعبیه شده نمیرسد. (به نقل از ایلنا)
امروز هیئاتی از یونسکو به اصفهان سفر کرده اند تا به بررسی مساله بپردازند. در صحبت با روزنامه نگار جوانی که مساله ی سی و سه پل را مورد تحقیق قرار داده است دریافتم که گروهی از جوانان اصفهانی تمام تلاششان را به کار بسته اند تا شاید اینبار نیز از طریق یونسکو بتوانند حکم توقف عبور قطار شهری از زیر سی وسه پل را بگیرند، در مملکت خودمان که پرونده ی شکایتها از دست اندر کاران پروژه ی متروی اصفهان که به جایی نرسید! اما اگر در آینده ای نه چندان دور با این تیتر در خبرها روبرو شدید که " سی و سه پل فرو ریخت" ، تعجب نکنید!

در عکس فوق به کدام سمت نگاه می کنید؟ به نیمه ی تاریکتر یا نیمه ی روشنتر و گویاتر؟ هر نیمه را چگونه تعبیر می کنید؟ آیا عشق و معصومیت را میبینید؟ در اینصورت در کدام نیمه؟! آیا شهوت و تجربه را میبینید؟ در اینصورت در کدام نیمه؟! گویی شاهد دو فیلم متفاوت هستید که همزمان پخش می شوند. یا اینکه گویی یک موقعیت یکسان از دو زاویه ی متفاوت فیلمبرداری شده است. چشمان کاملا باز یک زوج؟! یا آنگونه که نابغه ی سینما استنلی کوبریک در کنایه ای که در عنوان فیلم به کار برده است: چشمان کاملا بسته؟!
در خبرها آمده بود که کلنل قذافی در واکنش به همه پرسی ممنوعیت ساخت مناره برای مساجد در سوییس فتوای جهاد علیه سوییس را صادر کرده اند! یادم آمد چندی پیش هم در جریان اجلاس جهانی فقر و غذا در ایتالیا ایشان بسیار فعال ظاهر شده و ترتیب جلساتی را برای مسلمان کردن دختران جوان ایتالیایی داده بودند! در همان شبی که همسر آقای احمدی نژاد در جمع همسران سران کشورهای حاضر در اجلاس سخنرانی می کرد کلنل قذافی در حال سخنرانی و موعظه ی زیبارویان ایتالیایی بودند! سخنانی در باب ارزش زن در اسلام، به صلیب کشیده نشدن مسیح، اشراف اسلام بر ادیان دیگر و بالاخره نظرات کلنل در زمینه ی سیاست و دموکراسی! دختران ایتالیایی که در ذهن انتظار یک پارتی با حضور شخصیتهای وی آ پی را داشتند و پس از ایستادن در صف و رد شدن از گزینش توانسته بودند به محفل کلنل راه پیدا کنند گویا از جریان جلسه که طی آن حتا به آنها یک لیوان آب هم تعارف نشده بود ناخرسند شده بودند. لازم به ذکر است که شرط پذیرش برای شرکت در جلسه ی مشرف شدن به اسلام داشتن سن بین 18 تا 35 سال و داشتن قد مناسب بوده است. در پایان سخنرانی به هر یم از مدعوین یک جلد قرآن و یک جلد از کتاب نظرات قذافی در فلسفه ی سیاست هدیه داده شده بود. همچنین در ازای اسلام آوردن به هر یک از دختران مبلغی بالغ بر نود دلار و سفر حج هدیه داده می شد.
اما روابط لیبی و سوییس از زمانی تیره شد که در سال 2008 پسر قذافی و همسرش در هتلی در سوییس به جرم کتک زدن دو خدمتکارشان دو روزی را در بازداشت گذراندند. پس از آن قذافی با بازداشت چند بازرگان سوییسی در لیبی و بستن کمپانیهای سوییسی نستله و ای بی بی در لیبی و لغو کردن پروازهای تجاری بین دو کشور و نیز بیرون کشیدن مبلغ پنج میلیارد دلار از حساب شخصیش در بانکی در سوییس، به بازداشت فرزندش پاسخ گفت. در جریان اجلاس گروه هشت همچنین قذافی سوییس را یک دنیای مافیایی و نه یک کشور بر شمرد و پیشنهاد کرد که این کشور باید بر اساس جغرافیای زبانشناسی تقسیم بندی شود یعنی بخشی از آن که به زیان آلمانی صحبت می کنند به آلمان و بخش ایتالیایی زبان به ایتالیا و بخش فرانکوفون به فرانسه تعلق پیدا کند! رییس جمهور سوییس برای آزادی اتباع سوییسی بازداشت شده در لیبی و کاهش تنش در روابط به لیبی سفر کرد و قذافی عذر خواهی کرد. اقدام رییس جمهور سوییس با انتقادهای شدید در داخل کشورش روبرو شد. پیشنهاد قذافی نیز مایه ی انبساط خاطر سوییسیها که در جراید آن کشور به طنز می نوشتند که چرا قذافی در تقسیم بندیش سهم اتریش را فراموش کرده است و دیگری که گفته بود ترجیح می دهد بخش فرانسوی زبان کشورش به جای فرانسه به ایالت کبک کانادا ملحق شود!
آقای قذافی پس از آنکه با کودتا در لیبی قدرت را در دست گرفته است اینگونه توضیح میدهند که در لیبی حکومت از آن مردم است و مردم هستند که حکومت می کنند و لذا ایشان نیازی به عنوان ژنرال ندارند و با همان عنوان کلنل راحتتر هستند. از کارنامه ایشان هر چه گفته شود کم است. اما این ضرب المثل فارسی حق مطلب را ادا کرده است که وقتی آب سر بالا برود، وزغ ابوعطا میخواند!


![]()
آنا کارنینا از نظر ادبی حد کمال است. هیچ یک از آثار ادبی اروپا در این روزگار همتای آن نیست. <<داستایوسکی>>
تولستوی را با "جنگ و صلح"اش می شناسند، اما برای من "آنا کارنینا"ست که شاهکار اوست. نخستین دریافتهایم از زن و عشق و پیچیدگیهای روابط مرد و زن و بدبینی ام را در این زمینه مدیون این رمان تولستوی هستم: زمانی که در آغاز نوجوانی و به مدرسه ی راهنمایی شهید خرازی می رفتم. آنا زن جوانی از طبقه ی اشراف است که بدون عشق و علاقه با یکی از بلند پایگان دولتی ازدواج کرده است. او که برای حل اختلافات خانوادگی برادرش استپان و همسرش به منزل برادر در مسکو سفر کرده است، گرفتار عشق جوانی پر زرق و برق و البته خام و خوشگذران به نام "ورونسکی" می شود. حالات درونی و نا پایدار آنا در مواجهه با ورونسکی به تصویر کشیده می شود: مبارزه اش برای آنکه تسلیم عواطف خود نشود، خیانتش به شوهرش، ترک کردن فرزندش و رفتن در پی معشوقش به خارج از کشور، و سرانجام پریشان دلی و عذاب وجدانش....پس از گذشت سالها از ان زمان که رمان را برای اولین بار خواندم، هنوز در ذهنم مانده است، آنجا که آنا به چهره ی مرد نگاه کرد و "با خودش فکر کرد چقدر گوشهایش زشت و بزرگ به نظر میرسند" و بدینسان دل زدگی اش از رابطه اش و آن مرد به تصویر کشیده شده بود....
... در سایه ی واگن، به شن مخلوط به ذغال که بر تراورسها پاشیده شده بود، نگاه کنان با خود گفت: آنجا، درست میان دو چرخ، و با این کار هم او را مجازات می کنم و هم خودم از دست همه و از دست خودم خلاص می شوم! میخواست خود را در نقطه ی میان دو چرخ که به او رسیده بود بیندازد، اما کیف دستی قرمز رنگی که بر ساعدش انداخته بود و میخواست که آن را از دست فرو گذارد و نمی توانست، مانع کارش بود و دیر شد. نقطه ی وسط چرخها از او گذشت و او مجبور بود در انتظار رسیدن واگن بعدی بماند....
"آنا کارنینا" که آنرا شاهکار سبک تخیلی واقعگرا دانسته اند، از این جهت نیز اهمیت ویژه ای دارد که تولستوی در وجود شخصیت "لوین" پاره ای از شخصیت خود و نظرات و تجربیاتش را باز آفرینی می کند، علاوه بر این در این اثر با مو شکافی و دقتی خاص به درون شخصیتهایش نفوذ می کند و تفکرات و احساسات انها را به تصویر می کشد. رمان بر خلاف "جنگ و صلح" که از زمینه ی تاریخی فراخی برخوردار است بیشتر به جنبه های اجتماعی و محیطی و تاثیرات آنها بر شخصیتهای داستان تاکید می کند.
تولستوی در خانواده ای اشرافی و بنام زاده شد، پدر و مادر را در کودکی از دست داد و توسط خویشاوندان بزرگ شد،او با پوشکین نیز نسبت خانوادگی داشت، تحصیلاتش را در رشته ی حقوق آغاز کرد اما همانطور که معلمینش او را ناتوان و بی میل در تحصیل تشخیص دادند تحصیل را رها کرد، پس از بالا آوردن بدهیهای بسیار بر سر قمار، به همراه برادرش به ارتش پیوست، در همین زمان شروع به نوشتن کرد. در جریان سفرش در اروپا با مشاهده ی محاکمه ای در پاریس انقلابی در زندگیش بوجود آمد، نظراتش به سمت آنارشیسم و پاسیفیسم میل کرد، در نامه ای به دوستش نوشت: نظام دسیسه ایست نه تنها برای استثمار، بلکه برای به فساد کشیدن مردمانش، به همین خاطر است که هیچگاه و در هیچ کجا به هیچ دولتی خدمت نخواهم کرد. در 1862با سوفیا برس ازدواج کرد و در نخستین شامگاه زفافشان به همسرش دفترچه ی خاطراتش را هدیه داد که مملو از جزییات روابط جنسی بی شمارش بود ودر آن اعتراف کرده بود که یکی از شنها برایش پسری نیز بدنیا آورده است! با اینوجود ازدواجشان را بسیار شاد و روبراه ذکر کرده اند. اما ویلسون در نهایت این ازدواج را یکی از غمگینترین ازدواجها در تاریخ ادبیات بر میشمرد که گویا ناشی از رادیکال شدن نظرات تولستوی بوده است.
بسیاری از نویسندگان معاصرش از او تمجیدها کردند، نویسندگانی همچون چخوف، داستایوسکی، فلوبرت، ویرجینیا ولف، جیمز جویس، توماس مان، پروست، فاکنر، ناباکف و ....
نظراتش در کتاب "قلمرو خداوند در وجود توست" پیرامون مقاومت بدون خشونت، تاثیر به سزایی بر افرادی همچون گاندی و مارتین لوتر کینگ جونیور گذاشت. در 1903 مقاله ای نوشت و با تحلیل نمایشنامه ی "شاه لیر" نتیجه گیری کرد که شکسپیر نمایشنامه نویس خوبی نبوده است و اصلا هنرمند نبوده است. جرج اورول در "لیر، تولستوی و ابله" پاسخ او را به خوبی داد.
از آرشیو وبلاگ:

"راخی پورنیما" را به روزی از ماه شراوانا در تقویم هندو (July-August) که قرص ماه در آسمان کامل می شود جشن می گیرند.در این روز زنان با گره زدن ریسمانی به نام راخی به دست مردان با آنها میثاقی خواهر و برادرانه می بندند و مردان عهد می کنند که همچون برادری از آنها محافظت کنند.این جشن و دیرینه ی تاریخی آن به حدود 3000 سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد.زمانی که آریاییها از سمت شمال غربی به هند وارد شدند و در آنجا سکنا گزیدند.آنها با خود سنتهای زندگیشان را نیز به هند آوردند و از آن جمله رکشا بندان (راخی) بود که در میان آریاییها مراسمی بود به شکل "یجنا" یا مراسم قربانی که پیش از آغاز جنگها و برای درخواست کمک و حفاظت خداوند انجام می گرفت.پیش از آن که مردان راهی نبرد شوند،زنان ریسمانی مقدس بر دست آنها می بستند تا آنها را از خطر حفظ کند.بعد ها با ورود قبایل دیگر و در هم آمیختن سنت زندگی آریاییها و دیگر قبایل،این سنت نیز دچار تغییر شد.حکایت می کنند که در زمان قرون وسطا،سلطان ملواح به مروار حمله می کند و ملکه ی مروار با فرستادن راخی به نزد امپراطور هیومیون از او در خواست کمک می کند.گفته می شود روزی که امپراطور برای کمک به ملکه ی مروار حرکت می کند و او را همچون خواهر خود تحت حفاظت قرار می دهد،با عنوان روز رکشا بندان،ابتدا در مروار و سپس با گذشت زمان و با یادبود آن روز، در سر تا سر هندوستان جشن گرفته می شود. افسانه ای دیگر حکایت از زمانی می کند که اسکندر به هند حمله ور می شود و پروس،پادشاه پنجاب در میدان نبرد با او به شکست خود نزدیک می شود.فردای آن روز که نیمه ی ماه شراوان بوده است،همسر پروس،به طور مخفیانه با اسکندر دیدار می کند و با گره زدن ریسمان راخی به دست اسکندر از او می خواهد تا از جان شوهر او چشم پوشی کند و وی را بیوه نسازد.اسکندر می پذیرد و روز بعد که پادشاه پنجاب در برابر او شکست می خورد،اسکندر از گرفتن جان او صرف نظر می کند.امروز در سرتاسر هندوستان راخی را که به معنای بستن میثاق عشق است جشن می گیرند و مردان با قبول راخی، با زنان عهد دوستی و وفاداری می بندند.